سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

یک گشت دایناسوری و دوست جدید

راستشو بخوای فکرمی کنم که دوستی ها به دل آدم هاست و نه به فاصله جغرافیایی یا میزان دیدن اونا. گلناز جون یکی از دوستای دوره دبیرستان منه که موقع برگشتن از مدرسه همراه هم بودیم یادمه که شاعر بود بعضی وقتا یک ایستگاه مونده به تجریش از اتوبوس پیاده میشدیم و می رفتیم باغ فردوس تاره یک شعرم دو نفره با هم گفتیم. زمان مدرسه روزها همراه هم بودیم. یه مدتی خونه ما عوض شد و خلاصه مدرسه ها عوض شد و .. دیگه از هم خبری نداشتیم گلناز میگه که خوابمو می دیده که پیدام می کنه و دوباره همو می بینیم که همین هم شد شما که تازه دنیا اومده بودی از طریق فیس بوک همو پیدا کردیم و اینقدر مهربونه که با اینکه آمریکا زندگی می کنه هر دفعه که می یاد بهم زنگ می زنه و همو می بی...
17 ارديبهشت 1395

روز معلم

امسال اولین روز معلم رو با اولین معلم موسیقیت بهشته جون و کمک مربی مهربونشون نوید جون جشن گرفتین و کلی اون روز طبل زدین و آهنک خوندین و خوش گذشت بهتون       ...
17 ارديبهشت 1395

شمال - جنگل بلوط - خونه چوبی

قرار بود وقتی بهار میاد باز بریم خونه چوبی و این جمله ای بودکه در چند ماه پیش بسیار تکرارش کرده بودی. بالاخره 5 شنبه پیش رفتیم و شنبه برگشتیم و بهت خوش گذشت اونجا  ...
17 ارديبهشت 1395

مدرسه ادب و هنر صدا و سیما

سه شنبه این هفته سوم روز کلاس ارفت بود که خیلی دوسش داری الان سه هفته میشه که شما دانش آموز مدرسه صدا و سیما شدی و در حال آموزش ارف هستی- اسم معلمت بهشته جونه و کلی دوستای هم سن و سال خودت پیدا کردی -  امیدوارم که موسیقی رو همیشه مثل الان دوست داشته باشی و ازش لذت ببری نمی دونی وقتی از کلاست بیرون می یایی عشقم با اون کیفت و نگاه شیطون و بمزت چه عشقی می کنم . عاشقم مامان جون اولین کارت سام  اولین روز کلاست دوستات و بازی های بعد کلاست مشقات و شعرهات ...
2 ارديبهشت 1395

سیزده به در 95

بعد از سفر شیراز خیلی ددری شدی و 12 هی می گفتی بریم بیرون دارم خفه می شم تو خونه که من کلی خندم گرفته بود اینقدر همش تو سفر بودی .گشت که نمی تونستی یک روزم تو خونه بند شی که آر بردمت خرید شب و خلاصه اینطوری شد که امروزم بیرون بودی و 13 رو به اصطلاح در کردیم با مامی و بابا شی و خاله ملی و عمو آیدین و بابایی یاسر. کلا هم کلی شیطونی و بدو بدو و آتیش درست کردن و ... اینطوری که تو ماشین ه سمت خونه دیگه خوابت برد. بله 18 روزه که من سر کار نرفتم و تعطیلم و واقعا فردا که باید سر کار برم برام سخته فکر کنم برای تو هم کلی سخت بشه اما زندگیه دیگه تعطیلات هم تموم میشه و کار و زندگی شروع میشه از خدای بزرگ مهربونم می خوام که امسال سال خوبی باشه برای هممون ...
13 فروردين 1395

دومین سفر نوروز 1395 - شیراز

کادوهایی که گرفتی پاسارگاد   اولین بار که سوار چرخه فلک شدی خوشمزه های شیرازی روز شنبه 7 فروردین بود که به سمت شیراز راه افتادیم. راستش تا جمعه هم هیچ برنامه ریزی نکرده بودیم که یک دفعه به مامی اینا خبر دادن یکی از فامیل های باباشی فوت کردن که خیلی عزیز بودن براشون و اینطوری شد که مامی به ما گفت که باهاشون بریم ما هم از خدا خواسته رفتیم و کلی هم بهمون مخصوصا به شما خوش گذشت . چ.ن بابایی کاراش تو عید زیاد بود و باید هی کار می کرد نمی تونستیم جایی بریم و اینطوری خیلی برامون خوب شد . تو شیراز کلیییی خوش گذشت بهت و کلی خاطره شیرین برات موند.  ...
12 فروردين 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد